تبليغاتX
body

JavaScript Codes شهر آرزو (شعرهای عاشقانه)



سلام

امروز آسمان شهر من ابریست. وقتی نگاه به آسمون می کنی دلت میگیره. امروز آسمون هم مثل من بغض کرده. چرا نمی باره؟ چرا فریاد نمی زنه؟ ایکاش آسمون بغضش رو میشکست.

بارون

ایکاش بارون بباره. ایکاش آسمون غرورش رو میشکست واشکش رو رها می کرد شاید چشمای منم بی پروا بودن رو از ابرها می آموختن و می باریدن.

نشستم کنارپنجره و اسمون رو نگاه می کنم. دستام رو آوردم از پنجر بیرون تا اگه بارون آمد اولین قطراتش رو دست من بباره.

می گن هرکس اولین قطرات بارون رو دستاش بباره و یه آرزو کنه آرزوش برآورده میشه.

1 ساعت

2ساعت

3 ساعت

اینجا منتظرم. آسمون بغضت رو بشکن ببار بذار از این رحمت زمین نیز برکت بگیره.

آسمون ببار

غرورت رو رها کن.

دستام خسته ست می خوام پنجره رو ببندم اما نه............

دستم مرطوب شد. نکنه بارون آمد؟

یه نگاه به آسمون.................

آره بارون میاد............................

چشمام رو میبندم میخوام آرزو کنم.............

چند تا آرزو دارم؟کدومش رو بگم................... وای همشون مهمن پس می گم خدایا آرزو میکنم دیگه آرزویی نداشته باشم.

حالا چشمای منم می باره......................

دلم غرورش رو شکسته می خواد بباره .

میرم زیر بارون تا همراه با آسمون نقره ای رنگ آبادان  ببارم.

به امید بر آورده شدن تمامی آرزوهامون.

+ نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388ساعت 19:29 توسط پارمیسا |



سلام

تا به حال فکر کردید عشق چیه؟

خیلی ها عشق رو اینگونه تعبیر میکنند

 

ع= علاقه

ش =شدید

ق= قلبی

عشق.........

یه کلمه است اما هزاران معنی داره.

یکی میگه عشق یعنی به عرش رسیدن . یکی میگه عشق یعنی  به فرش رسیدن. نظرشما چیه؟

آدمهایی که عشق مهمون قلبشون میشه رو عاشق میگن.

عاشق.....

عجب کلمه ای تا  این کلمه رو میشنوی اسم شیرین و فرهاد. لیلی و مجنون تو ذهنت میاد.

میگن کسی که عاشق می شه دلش می لرزه وجودش می لرزه. آروم و قرار نداره. فقط به یار فکر می کنه و وصال. صدای یار آرومش میکنه دیدار یار  قلبش رو می لرزونه.

میگن عشق شیرینه. مثل عسل.

و اما عشق..........

میگن عشق اول یه چیز دیگه است. آدم رو حیرون می کنه. عاشق رو ابرها راه میره . عشق اول زیباترین و ناب ترین عشقه. می گن عشق اول همیشه شکست می خوره وصالی نداره شاید به همین خاطره که زیباست.

چون هرچیزی رو که به  دست نمیاری برات شیرین و عزیز هست.

آدما بارها و بارها عاشق میشن. دلشون می لرزه . اما لرزیدن دل برای عشق اول کجا و عشق های بعدی کجا....

من که میگم آدم فقط یه بار عاشق میشه اونم فقط عشق اوله . اما خیلی ها می گن نه...

عشق اول هوسه و عشق ماندگاری نیست. نظر شما چیه؟

 

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 0:50 توسط پارمیسا |



سلام

تا به حال به مرگ فکر کردید؟ تا به حال مرگ رو حس کردید؟مرگ مثل یه خوابه حالا این خواب شیرین باشه یا تلخ دیگه به خودتون مربوطه.

میگید چگونه؟

یه شب قبل از اینکه بخوابید به همه کارهایی که در طول روز انجام دادید خوب  فکر کنید و بعد  بخوابید. اگه در طول روز کارهای خوبی کرده باشید شب راحت می خوابید و خواب های خوب می بینید.اما اگه روزتون رو بد گذرونده باشید مطمئنا شب بدی رو خواهید داشت.

 مرگ هم همینطوره نگاه کنید به زندگیتون ببینید دل چند نفر روشکستید ببینید به چند نفر قول دادید و عمل نکردید .به اعمالتون نگاه کنید و خوب فکر کنید دست چند نفر رو گرفتید؟چند نفر رو شاد کردید؟ دعای خیر چند نفر پشتوانه شماست؟

اگه کفه ترازو خوبی ها  سنگین تر باشه مرگ براتون شیرین تر از عسل خواهد بود اما وای به روزی که کفه ترازو بدی ها سنگین باشه .

دوستای گلم زمان مرگ ما دست خودمون نیست اما  میتونیم انتخاب کنیم که مرگمون شیرین باشه یا تلخ .

پس تلاش کنید که مرگ شیرینی رو داشته باشیم .

و تو ای دوست تویی که قول میدی اما وفا نمیکنی وای برتو و مرگ تلخت.یه نگاه به تقویم بنداز ببین چقدر از وعده ای که داده بودی گذشته. وای بر تو.

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 19:28 توسط پارمیسا |



 سلام

امروز میخوام یه شعر زیبا بذارم و به دوست و خواهر گلم که شنبه عقد کرد، تقدیمش کنم واز خدا براشون یه زندگی خوب و تنی سالم رو آرزو مندم. امیدوارم همیشه درکنار همسرش زندگی آروم و با سعادتی داشه باشه. و باز به این دوست عزیز و خانواده محترمش تبریک می گم.

 تا صبحدم به ياد تو شب را قدم زدم
آتش گرفتم از تو و در صبحدم زدم
با آسمان مفاخره كرديم تا سحر
او از ستاره دم زد و من از تو دم زدم
او با شهاب بر شب تب كرده خط كشيد
من برق چشم ملتهبت را رقم زدم
تا كور سوي اختركان بشكند همه
از نام تو به بام افق ها ،‌ علمزدم
با وامي از نگاه تو خورشيد هاي شب
نظم قديم شام و سحر را به هم زدم
هر نامه را به نام و به عنوان هر كه بود
تنها به شوق از تو نوشتن قلم زدم
تا عشق چون نسيم به خاكسترم وزد
شك از تو وام كردم و در باورم زدم
از شادي ام مپرس كه من نيز در ازل
همراه خواجه قرعه ي قسمت به غم زد

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 20:5 توسط پارمیسا |



باز آسمون من رو مهمان  کرده و من  ستاره هاشو میبینم. ستاره ها..........

ستاره ها. تو رو یاد چی میندازه؟ یادت میاد سه تا ستاره تو آسمون نشون کردیم؟ قزاز شد وقتی از هم دوریم نگاهشون کنیم. قرار شد باهاشون حرف بزنیم.

یادت میاد گفتی هر وقت دلم تنگ شد به آسمون نگاه کنم آخه تنها سقف مشترکمونه؟

یادت میاد گفتی  هر وقت ماه کامل شد به ماه نگاه کنم؟ گفتی اینطوری هر دومون به ماه نگاه میکنیم.

 یادت میاد گفتی هر قاصدکی رو که دیدی بهش پیام میدی؟

بگو که فراموش نکردی بگو که با ستاره ها حرف میزنی بگو که به ماه نگاه میکینی بگو.

 اما چرا هیچ قاصدکی خبر از تو نمی یاره؟تو حرفات رو یادت رفته ماه و ستاره ها رو فراموش کردی! قاصدک رو پرپر میکنی. آره تو فراموش کردی همانطور که منو از یاد بردی.

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 0:26 توسط پارمیسا |



سلام دوستای گلم

امروز می خوام یه شعر زیبا از سهراب سپهری  رو بذارم امیدوارم لذت ببرید.

در گلستانه

دشت هایی چه فراخ

کوه ها یی چه بلند

در گلستانه چه بوی علفی می آمد

من در این آبادی پی چیزی می گشتم

پی خوابی شاید

پی نوری ،ریگی، لبخندی

پشت تبریزی ها

غفلت پاکی بود که صدایم می زد

 

پای نی زاری ماندم باد می آمد گوش دادم

چه کسی با من حرف می زد؟

سوسماری لغزید

راه افتادم

یونجه زاری سر راه

بعد جالیز خیار، بوته های گل رنگ

و فراموشی خاک

 لب آبی

گیوه ها را کندم و نشستم پاها در آب

من چه سبزم امروز

و چه اندازه تنم هشیار است

نکند اندوهی سر رسد از پس کوه

چه کسی پشت درختان است؟

هیچ  ، می چرد گاوی در کرد

ظهر تابستان است

سایه ها می دانند که چه تابستانی است

سایه هایی بی لک

گوشه ای روشن و پاک

کودکان احساس ! جای بازی اینجاست

زندگی خالی نیست

مهربانی هست ،سیب هست، ایمان هست

آری تا شقایق هست زندگی باید کرد

 

در دل من چیزی است

 مثل یک بیشه نور

مثل خواب دم صبح

وچنان بی تابم

که دلم میخواهد

بدوم تا ته دشت

بروم تا سرکوه

دورها آوایی است که مرا میخواند

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 0:24 توسط پارمیسا |



سلام

چه زود تابستون تمام شد. برای دوستای دانشجو تعطیلات تمام شد. و باید برای شروع کلاس ها آماده بشن. دوستای عزیزی که دانشگاهشون از محل زندگیشون دوره باید برن شهر دیگه و چند مدتی از خانواده دور باشند. به دوستای گلی که امسال دانشگاه قبول شدند نیز تبریک میگم و امیدوارم موفق باشند.

امروز اول مهر و شروع فصل پاییز هست. فصل پاییز عاشقانه ترین فصل ساله.البته آبادان هوا هنوز گرمه و متاسفانه در این چند سالی که من آبادان زندگی می کنم برگریزان درختان رو ندیدم. زیباترین پاییز رو شیراز داره. کم کم برگهای درختان زرد میشن .اگریه غروب در ماه آبان برید به باغ ارم یا دلگشا منظره بسیار زیبایی رو می بینید. برگهای درختان رو زمین ریخته و زمین طلایی شده. وقتی قدم می زنی صدای خرد شدن برگ ها همرا با وزش باد ملودی زیبایی رو اجرا میکنند.

امروز تصمیم دارم به مناسبت شروع فصل پاییز شعر پاییز فروغ فرخزاد را بذارم. و این شعر فروغ رو تقدیم میکنم به همه دوستای گلم مخصوصا دوست عزیزی که از من خواسته بود همیشه شعر های فروغ رو در وبلاگم بنویسم.امیدوارم پاییز خوبی داشته باشید.

پاییز

از چهره طبیعت افسونکار

بر بسته ام دو چشم پر از غم را

تا ننگرد نگاه تب آلودم

این جلو های حسرت و ماتم را

پاییز ای مسافر خاک آلود

در دامنت چه چیز نهان داری

جز برگ های مرده و خشکیده

دیگر چه ثروتی به جهان داری؟

 

جز غم چه می دهد به دل شاعر

سنگین غروب تیره و خاموشت؟

جز سردی و ملال چه می بخشد

بر جان دردمند من آغوشت؟

 

در دامن سکوت غم افزایت

اندوه خفته می دهد آزارم

آن آرزوی گمشده می رقصد

در پرده های مبهم پندارم

 

پاییز، ای سرود خیال انگیز

پاییز، ای ترانه محنت بار

پاییز، ای تبسم افسرده

بر چهره طبیعت افسونکار

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 23:22 توسط پارمیسا |



سلام

من رو بفهم من رو همانطور که هستم بفهم...

من رو با خوب و بدم با خنده وگریه ام بفهم و بخواه...

نگذار غرور جای محبت رو بگیره...

نگدار فاصله ها بیش از این شوند ...

دوست من پیله ای که به دور خود تنیده ای باز کن...

نترس بگذار مرغ دلت بار دیگر پرواز کنه.........

قرار نیست این بار اسیر بشی قرار نیست خودت رو به در و دیوار قفس بکوبی... اینبار قراره برای مدتی همسفر داشته باشی...همسفر لحظه ها ...همسفر روزهای خوب و بد....دلت رو به دریا بزن ..دستت رو به من بده .. با من بیا.. با من باش تا زمانی که مرغ دلت همسفر همیشگیش رو پیداکنه...

دوست من انقدر بی وفا نباش...... من نیامدم که به اسارت بگیرمت....

من خودم اسیر دامی دیگرم.......... بگذار هم روبهتر بشناسیم .. بگذار به هم کمک کنیم... بگذار تو لحظه های تلخ و شیرین با هم بخندیم و گریه کنیم..........

دوست من بشمار چند کوه چند شهر بین من و تو فاصله ست نگذار که دلمان از هم دورباشد... نگذار فاصله ها قلبمان را از هم دور کند....

دوست من دوستی را بفهم....... وبدان که من نیامدم که مرغ دلت را به اسارت بگیرم... بدان و بفهم که آمدم تا بمانم و کمک کنم که مرغ دلت آشیانه اش را بیابد....

پس مرابفهم تو را قسم به خالق زیبایی ها مرا همانطور که هستم بفهم ... بدان که من پاک  به دنیا آمده ام و میخواهم پاک بمانم...

 مرا با دروغ و ریا کاری نیست.. من هم خانه صداقتم....

بگذار تو لحظه های تنهایی سنگ صبور هم باشیم...

 دوست من پیله ات را بشکاف........

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 2:3 توسط پارمیسا |



سلام

این شعر زیبا از محمدرضا شفیعی کدکنی هست که یکی از دوستان به نام آقا سجاد لطف کردن و برای من ارسال کردند.

 

بيش از شما

به سان شما

بيشمارها

با تار عنكبوت

نوشتند روي باد

كين دولت خجسته جاويد

زنده باد

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 10:11 توسط پارمیسا |



روز آخر دو قلب روتن بید مجنون حک کردی ...

بهم گفتی منتظرم می مانی؟ گفتم می مانم....
گفتی سال دیگه همین جا زیر این بید مجنون هم رو میبینیم.

من روزها رو میشمردم تا تو بیایی..........

هر روز صبح به شوق دیدار تو بیدار میشدم......

هر روز یه خط رو تن بید مجنون می کشیدم...

امروز شنیدم که آمدی......

چه فریاد ها که از خوشحالی نکشیدم ...

با چه شوقی خودم رو به بید مجنون رساندم.

تو رو دیدم اشک شوق بر چشمم نشست.

دویدم تا در آغوش بگیرمت......

می خواستم بغض یک ساله ام رو خالی کنم. میخواستم از روزهای تلخ جدایی بگم.....

 فقط چند قدم مونده بود که در آغوش بگیرمت..........

چشمم فقط تو رو میدید..........قلبم فقط تو رو می خواست.....

می خواستم اسمت رو فریاد بزنم اما از شوق زبانم بند آمده بود....

فقط چند قدم مانده بود .......

خواستم دستت رو بگیرم مثل روز آخر اما برق حلقه ای که در دستت بود ....

آسمون ابری شد.... چشم من زودتر بارید.......

قلبم شکست.......
تو تو آمده بودی کنار بید مجنون ... دو قلب زیبا کشیده بودی مثل روز آخر....اما اینبار یکی از قلب ها به اسم من نبود.........

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 0:18 توسط پارمیسا |